تبليغاتX
Susa Web Tools
ذهنم درگیر ایناست
صفحه نخست ارتباط با ما آرشیو مطالب لینك RSS
كاربر میهمان خوش آمدید
جمعه بیست و هفتم آبان 1390

آنکس که بداند و بداند که بداند/ اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

 آنکس که بداند و نداند که بداند/ بیدارش نمایید که بس خفته نماند

 آنکس که نداند و بداند که نداند/ لنگان خرک خویش به منزل برساند

 آنکس که نداند و نداند که نداند/ در جهل مرکب ابد و دهر بماند

 آنکس که نداند و نخواهد که بداند حیف است چنین جانوری زنده بماند

ارسال شده توسط در ساعت 21:10 |
دوشنبه دوم آبان 1390
قطعه گم شده تنها نشسته بود ...
در انتظار کسی که از راه برسد
و او را با خود جایی ببرد

بعضی‌ها با او جور در می‌آمدند ...

اما نمی‌توانستند قل بخورند

بعضی دیگر قل می‌خوردند
اما جور در نمی‌آمدند



یکی از جور در آمدن چیزی نمی‌فهمید



دیگری از هیچ چیز چیزی نمی‌فهمید



یکی زیادی ظریف بود



و تالاپی پایین افتاد ...



یکی او را می‌ستود
و می‌رفت پی کارش...



بعضی‌ها بیش از اندازه قطعه گم شده داشتند



بعضی بیش از اندازه قطعه داشتند،
تکمیل تکمیل!



او یاد گرفت که چگونه از چشم حریص‌ها خود را پنهان کند.



باز هم با انواع دیگری روبه رو می‌شد
بعضی خیلی ریزبین بودند



بعضی‌ها در عالم خودشان بودند
و بی‌خیال می‌گذشتند

سلام !



فکر کرد برای توجه دیگران خود را بیاراید ...



فایده‌ای نداشت...



این بار پر زرق و برق شد
اما با این کار خجالتی‌ها از سر راهش فرار کردند.



عاقبت یکی پیدا شد که کاملا جور در می‌آمد!





اما ناگهان ...
قطعه گم شده شروع کرد به رشد کردن !



و رشد کرد...



- من نمی‌دانستم تو رشد می‌کنی
قطعه گم شده جواب داد :
"من هم نمی‌دانستم."



- می‌روم پی قطعه گم شده خودم،
که بزرگ هم نمی‌شود ...



روزها گذشت تا یک روز،
کسی آمد که با دیگران فرق داشت
قطعه گم شده پرسید: "از من چه می‌خواهی؟"
- هیچ
- به من چه احتیاجی داری ؟
- هیچ
قطعه گم شده باز پرسید: "تو کی هستی؟"
دایره بزرگ گفت: "من دایره بزرگم"



قطعه گم شده گفت:
"به گمانم تو همان کسی باشی که مدتهاست در انتظارش هستم. شاید من قطعه گمشده تو باشم"
دایره بزرگ گفت: " اما من قطعه‌ای گم نکرده‌ام و جایی برای جور در آمدن تو ندارم"
قطعه گم شده گفت: "حیف! خیلی بد شد. چه قدر دلم می‌خواست با تو قل بخورم ..."
دایره بزرگ گفت: "تو نمی‌توانی با من قل بخوری. ولی شاید خودت بتوانی تنهایی قل بخوری"




- تنهایی؟
نه، قطعه گمشده که نمی‌تواند تنهایی قل بخورد
دایره بزرگ پرسید: "تا به حال امتحان کرده‌ای؟"
قطعه گم شده گفت : "آخر من گوشه‌های تیزی دارم. شکل من به درد قل خوردن نمی‌خورد"
دایره بزرگ گفت: "گوشه‌ها ساییده می‌شوند و شکل‌ها تغییر می‌کنند؛
خب، من باید بروم. خداحافظ!
شاید روزی به همدیگر برسیم ..."
و قل خورد و رفت



قطعه گم شده باز تنها ماند
مدتی دراز در همان حال نشست



آن وقت ...
آهسته ...
آهسته ...
خود را از یک سو بالا کشید



تلپی افتاد...



باز بلند شد ... خودش را بالا کشید ...
باز تالاپ ...
شروع کرد به پیش رفتن ...



و به زودی لبه هایش شروع کرد به ساییده شدن ...
آن قدر از جایش بلند شد افتاد
بلند شد افتاد



تا شکلش کم کم عوض شد



حالا به جای اینکه تلپی بیفتد، بامپی می‌افتاد ...
و به جای اینکه بامپی بیفتد، بالا و پایین می‌پرید ...
و به جای اینکه بالا و پایین بپرد، قل می‌خورد و می‌رفت ...
نمی‌دانست به کجا، اما ناراحت هم نبود



همینطور قل خورد و پیش رفت...





تا...

ارسال شده توسط در ساعت 22:42 |
یکشنبه یکم آبان 1390
چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود.. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
- من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.
ارسال شده توسط در ساعت 21:20 |
جمعه هشتم مهر 1390

عجب ................

و این بود تنها نظری که بر یک دلنوشته سرد و سنگین من نگاشته شد.

در این لحظه هیچ حسی نسبت به قضایای دور و برم ندارم ساعت ۲ نصفه شبه حوصله نوشتن ندارم در کل روز موضوعات زیادی از ذهنم گذشته که دوست داشتم در مورد هر کدومشون بنویسم اما در همین لحظه سکون عجیبی بر مغزم حاکم شده هیچ فکر و اندیشه و نقد و شکایتی وجود نداره انگار به سکون رسیدم در همین حال دقیقا میدونم که اگر همین لحظه برم و بخوام بخوابم  دوباره شروع میشه گذر همه اون افکار . اینجاست که نمیدونم چی بگم

چیزای جالبی چند وقته تجربه میکنم نمیدونم اینا طبیعی هست یا نه اما واقعا جالبه صبح ها از خونه که در میام با خدا صحبتی میکنم هر روز صبح نکته جالبش حس میکنم چقدر زیاد هوای منو داره احساس میکنم بیشتر از نفر بغل دستیم منو دوست داره و هوای منو داره دوست دارم براش کاری بکنم که خوشحال بشه اما همین نماز خشک و خالی که حتی اونم برای خدا نیست و برای خودمه نمیدونم چرا اینقدر بی حس میخونم. خدایا چی بگم چطوری ازت تشکر کنم ؟ تو بگو ؟ منکه چیزی ندارم بهت بدم  تو هم چیزی کم نداری بقولی اقای الهی قمشه ای که میگفت خدا همه چیز داره جز یک چیز و اون نیاز هست خدا نیاز نداره . خدایا من چی بدم بهت ؟ نیازهامو بدم بهت ؟ بگم بهت ؟ بابا من کلافه شدم اینطوری وقتی اینطوری میبینم کمکم میکنی و من اونوقت حق بندگی ساده تو رو نمیتونم ادا کنم . و این میمونه و میمونه و میمونه.

پست قبلیمو چقدر دوست دارم این بار چندمی هست که امشب اونو میخونم تا آخر جالبه برام نگاه که بهش میکنم احساس میکنم چقدر بچه گونه نشوته شده با اینکه چیزی ازش نگذشته ولی میبینم کاملا احساس لحظه ایم توش هست با خوندنش دقیقا برمیگردم به همون دقایق فکر کنم یه روزی بدم اینو خودشم بخونه البته با سانسور شاید ولی اینکارو میکنم بالاخره مگر اینکه زمانیکه وقتش رسیده باشه چیزی بنام نت یا بلاگفا وجود نداشته باشه.

ارسال شده توسط در ساعت 2:12 |
شنبه دوم مهر 1390

بالاخره بعد از کلی بحث و راهنمایی گرفتن از مهدی براتی رفتم بهش گفتم  اونم در سحرگاه دوشنبه ۲۸ مهرماه

اول همه تو فیس بوک بهش پیغام دادم جدی نمیگرفت بابا اون اصلا از حال من خبر نداشت فکر میکرد میخوام سر کارش بذارم دیگه نمیدونست من خواب ندارم باور کنید این همه سال بی قرار شبها میخوابم حالا که جرات گفتن پیدا کردم حالم بدتر شد با مهدی کلی حرف زدم  بهم خیلی قوت قلب داد تا بهش بگم رفتم جلو بهش گفتم یه چیز مهم میخوام بهت بگم باورش نمیشد نمیدونم خلاصه آخر دل زدم به دریا بهش گفتم بابا از تو خوشم میاد بهم گفت الان فریز شدم.عینه جملش این بود خیلی خوشحال شده بودم کلی باهاش حرف زدم برای اولین بار راحت و فارغ از هرگونه مسئله پشت پرده ای بدو هیچ ترسی تمام بدنم سرد شده بود یخ مثل فریزر دستمام کامل میلرزد دقیقا مثل آدمیکه لرز کرده در تمام عمرم یکبار تب شدید و لرز کرده بودم اونم پارسال بود و تجربه لرز رو داشتم عینا اون بود خلاصه ساعت

ارسال شده توسط در ساعت 2:58 |